X
تبلیغات
دانشجویان علوم دامی - 89
تاريخ : سه شنبه بیست و نهم بهمن 1392 | 15:25 | نویسنده : علیرضا خادمی
متاسفم

بخاطر تمام قضاوت‌های بدون شناخت

بخاطر  تمام نظرات عجولانه

بخاطر تمام کارهای انجام نشده

بخاطر تمام لحظاتی که از دست رفتند

برای عمرم

برای وقتم

برای زندگی

برای...


متاسفم




تاريخ : شنبه دوازدهم اسفند 1391 | 21:30 | نویسنده : بهنام نصیری
یه روز....

 



ادامه مطلب
تاريخ : پنجشنبه دهم اسفند 1391 | 21:40 | نویسنده : سید کاظم حسینی
سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت
سرها در گریبان است
کسی سر بر نیارد کرد پاسخ گفتن و دیدار یاران را
نگه جز پیش پا را دید ، نتواند
که ره تاریک و لغزان است
وگر دست محبت سوی کسی یازی
به کراه آورد دست از بغل بیرون
که سرما سخت سوزان است
نفس ، کز گرمگاه سینه می اید برون ، ابری شود تاریک
چو دیدار ایستد در پیش چشمانت
نفس کاین است ، پس دیگر چه داری چشم
ز چشم دوستان دور یا نزدیک ؟
مسیحای جوانمرد من ! ای ترسای پیر پیرهن چرکین
هوا بس ناجوانمردانه سرد است ... ای
دمت گرم و سرت خوش باد
سلامم را تو پاسخ گوی ، در بگشای
منم من ، میهمان هر شبت ، لولی وش مغموم
منم من ، سنگ تیپاخورده ی رنجور
منم ، دشنام پس آفرینش ، نغمه ی ناجور
نه از رومم ، نه از زنگم ، همان بیرنگ بیرنگم
بیا بگشای در ، بگشای ، دلتنگم
حریفا ! میزبانا ! میهمان سال و ماهت پشت در چون موج می لرزد
تگرگی نیست ، مرگی نیست
صدایی گر شنیدی ، صحبت سرما و دندان است
من امشب آمدستم وام بگزارم
حسابت را کنار جام بگذارم
چه می گویی که بیگه شد ، سحر شد ، بامداد آمد ؟
فریبت می دهد ، بر آسمان این سرخی بعد از سحرگه نیست
حریفا ! گوش سرما برده است این ، یادگار سیلی سرد زمستان است
و قندیل سپهر تنگ میدان ، مرده یا زنده
به تابوت ستبر ظلمت نه توی مرگ اندود ، پنهان است
حریفا ! رو چراغ باده را بفروز ، شب با روز یکسان است
سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت
هوا دلگیر ، درها بسته ، سرها در گریبان ، دستها پنهان
نفسها ابر ، دلها خسته و غمگین
درختان اسکلتهای بلور آجین
زمین دلمرده ، سقف آسمان کوتاه
غبار آلوده مهر و ماه
زمستان است



تاريخ : دوشنبه بیست و سوم بهمن 1391 | 14:44 | نویسنده : سمیرا شبان

 

 

 

عکس | تصویر  | بک گراند | تصویر زمینه | عکس آب | عکس دریا | تصویر آب | تصویر دریا | آب زیبا | دریای زیبا | عکس قطرات آب | تصویر قطرات آب | عکس قطره ها آب | تصویر قطره های آب | قطرات ریز آب | تلولو قطرات آب |تصویر درخشش قطرات آب |عکس درخشش قطرات آب | قطرات زیبا و دیدنی آب| عکس قطرات دریا | تصویر زیبای قطرات آب دریا

 

 

ازدرخت شاخه در آفاق ابر،

برگ هاي ترد باران ريخته !

بوي لطف بيشه زاران بهشت،

با هواي صبحدم آميخته !

***

نرم و چابك، روح آب،

مي كند پرواز همراه نسيم .

نغمه پردازان باران مي زنند،

گرم و شيرين هر زمان چنگي به سيم !

***

سيم هر ساز از ثريا تا زمين .

خيزد از هر پرده آوازي حزين .

هر كه با آواز اين ساز آشنا،

مي كند در جويبار جان شنا !

***

دلرباي آب، شاد و شرمناك،

عشقبازي مي كند با جان خاك !

خاك خشك تشنه دريا پرست،

زير بازي هاي باران مست مست !

اين رود از هوش و آن آيد به هوش،

شاخه دست افشان و ريشه باده نوش !

***

مي شكافد دانه، مي بالد درخت،

مي درخشد غنچه همچون روي بخت!

باغ ها سرشار از لبخند شان،

دشت ها سرسبز از پيوندشان ،

چشمه و باغ و چمن فرزندشان !

***

با تب تنهائي جانكاه خويش،

زير باران مي سپارم راه خويش .

شرمسار ازمهرباني هاي او،

مي روم همراه باران كو به كو .

***

چيست اين باران كه دلخواه من است ؟

زير چتر او روانم روشن است .

چشم دل وا مي كنم

قصه يك قطره باران را تماشا مي كنم :

***

در فضا،

همچو من در چاه تنهائي رها،

مي زند در موج حيرت دست و پا،

خود نمي داند كه مي افتد كجا !

***

در زمين،

همزباناني ظريف و نازنين،

مي دهند از مهرباني جا به هم،

تا بپيوندند چون دريا به هم !

***

قطره ها چشم انتظاران هم اند،

چون به هم پيوست جان ها، بي غم اند .

هر حبابي، ديدهاي در جستجوست،

چون رسد هر قطره، گويد: - « دوست! دوست ... !»

مي كنند از عشق هم قالب تهي

اي خوشا با مهر ورزان همرهي !

***

با تب تنهائي جانكاه خويش،

زير باران مي سپارم راه خويش.

سيل غم در سينه غوغا مي كند،

قطره دل ميل دريا مي كند،

قطره تنها كجا، دريا كجا،

دور ماندم از رفيقان تا كجا !

***

همدلي كو ؟ تا شوم همراه او،

سر نهم هر جاكه خاطرخواه او !

شايد از اين تيرگي ها بگذريم .

ره به سوي روشنائي ها بريم .

مي روم، شايد كسي پيدا شود،

بي تو، كي اين قطره دل، دريا شود؟

*****



تاريخ : یکشنبه یکم بهمن 1391 | 23:14 | نویسنده : سید کاظم حسینی
دیروز مثل سنگ شدم تا که نشکنم.

امروز میبرند مرا جرثقبل ها.

چیزی که نیست را به خدایی که نیستم.

اثبات میکنند تمام دلیل ها..

در حسرت گذشته بر باد رفته ای

آینده ی کپی شده ای از فسیل ها

پرونده ای رها شده در بایگانی ام

از لایه های متن بیا تا بخوانی ام

باران نبود امشب اگر گونه ام تر است

بر پشت من نه بار امانت که خنجر است

از نام ها نپرس از این بازی زبان

قابیل هم عزیز من اسمش برادر است

از کودکیت اکثر اوقات درد بود

تنها رفیق آن دل تنهات درد بود

شاعر شدی به خاطر یک مشت گاو و خر

شاعر شدی ولی ادبیات درد بود



تاريخ : یکشنبه یکم بهمن 1391 | 13:7 | نویسنده : سید کاظم حسینی
تاريخ : دوشنبه پانزدهم آبان 1391 | 20:46 | نویسنده : سمیرا شبان

محبت قصه اي بود

از ياد ياران دور

اينك روزگار ديگريست .....................



تاريخ : دوشنبه پانزدهم آبان 1391 | 20:37 | نویسنده : سمیرا شبان
مرداب به رود گفت: چه کردی که زلالی....؟
جواب داد:  گذشتم .


تاريخ : دوشنبه بیست و چهارم مهر 1391 | 14:33 | نویسنده : سمیرا شبان
تاريخ : دوشنبه سیزدهم شهریور 1391 | 11:42 | نویسنده : علیرضا خادمی
در روزگاری که بهانه های بسیار برای گریستن داریم شرم خندیدن، به تمسخر هم میهنان را بر خود نپسندیم. کار سختی نیست نشنیدن، نخواندن و نگفتن لطیفه های توهین آمیز... با اراده جمعی، این عادت زشت را به یک ضدارزش تبدیل کنیم.


ادامه مطلب
تاريخ : یکشنبه دوازدهم شهریور 1391 | 11:54 | نویسنده : علیرضا خادمی
یه مقایسه بین دانشگاه های خودمون با اونطرف داشته باشیم بد نیست....

با یه خاطره...

خاطـره ای تفـکربرانگیـز از پـروفسور حسـابی




ادامه مطلب
تاريخ : چهارشنبه بیست و هشتم تیر 1391 | 20:34 | نویسنده : علیرضا خادمی
سلام به همه بچه های عزیز کلاس.

اگه خاطره ای از اردو دارید بذارید توی این پست.

عکس هم بدید تا بذاریم ببینیم لذت ببریم.



تاريخ : دوشنبه هشتم خرداد 1391 | 20:11 | نویسنده : سمیرا شبان
 

به خدا گفتم : بیا جهان راقسمت کنیم

آسمون واسه من، ابراش مال تو.

دریا مال من ، موجش مال تو.

ماه مال من ، خورشید مال تو ...

خدا خندید و گفت:

تو انسان باش ، همه دنیا مال تو ...من هم مال تو



تاريخ : دوشنبه هشتم خرداد 1391 | 13:40 | نویسنده : الهه مرادزاده
خیلی بد میشه اگه............................................

لطفا ..............را پر کنید.مرسی



تاريخ : دوشنبه هشتم خرداد 1391 | 13:36 | نویسنده : الهه مرادزاده
آدم ها لالت می کنند ؛
بعد هی می پرسند : چرا حرف نمی زنی ؟!
این خنده دار ترین نمایشنامه ی دنیاست ... !!!



تاريخ : دوشنبه هشتم خرداد 1391 | 13:32 | نویسنده : الهه مرادزاده
زلال باش .... ،‌ زلال باش
فر
قی نمی كند كه گودال كوچك آبی باشی ، یا دریای بیكران ،
زلال كه باشی ، آسمان در تو پیداست
................

تاريخ : یکشنبه سی و یکم اردیبهشت 1391 | 14:39 | نویسنده : سید کاظم حسینی

خوبي که از حد بگذره طرف فکر ميکنه خبريه.... والا خبري نيست تو بی جنبه ای.



تاريخ : سه شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1391 | 16:12 | نویسنده : الهه مرادزاده

طالع بینی جالب ایتالیایی

34365446 طالع بینی جالب ایتالیایی



ادامه مطلب
تاريخ : دوشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1391 | 16:59 | نویسنده : الهه مرادزاده
تاريخ : دوشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1391 | 16:28 | نویسنده : سمیرا شبان
تاريخ : دوشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1391 | 16:24 | نویسنده : الهه مرادزاده
آشنایی با برخی واژه های ایرانی ! (طنز)
آشنایی با برخی واژه های ایرانی ! (طنز)


laugh2 آشنایی با برخی واژه های ایرانی ! (طنز)

عذرخواهی: در ایران دمده شده و بجای آن از توجیه استفاده می‌شود.

بیمه‌ عمر: قراردادی که شما را در تمام عمر فقیر نگه داشته تا شما پولدار مرده و مراسم کفن و دفنتان آبرومندانه برگزار شود.

شناسنامه یا کارت ملی: دفترچه و کارتی که یکی بدون دیگری فاقد ارزش بوده و حتما جفتش لازم است.

سریال: فیلمی‌ست چند قسمتی، که روش مصرف مواد مخدر و آخرین شیوه‌های دزدی را به شما آموزش می‌دهد.

تلفن همراه: وسیله‌ای سه‌کاره جهت کلاس گذاشتن، آهنگ گوش کردن و نهایتا‍ عکس گرفتن است.

ایرانسل: خط تلفنی است جهت مزاحمت و سر به سر گذاشتن دوست و آشنا.

گرانی: کلمه‌یی است زاده‌ی توهم غربیان که در ایران تاکنون مشاهده نشده است!

آثار باستانی: خرابه‌هایی که هرچه زودتر باید نابود شوند چون خیلی جا گرفته‌اند.

خودپرداز: دستگاهی‌ست که همیشه‌ی خدا باید برای رسیدن به آن در صف ایستاد و اگر صفی در کار نباشد ۹۹٫۹۹ درصد خراب است.

اداره: محلی که شما بعد از تنش‌ها و جدل‌های منزل در آنجا استراحت می‌کنید.

مجرم: فردی که هیچ فرقی با سایر افراد ندارد و تنها تفاوتش در این است که توانسته‌اند او را دستگیر کنند.

تورم: عددی بی‌خود و چرت بوده که همچنان در ایران یک رقمی است!

گارانتی: یک اسم زیبا و خوش تلفظ است ولی در عمل مکافاتی بیش نیست.

تحقیق: کپی-پیست کردن مقالات اینترنتی.

مترو: سونای بخار متحرک!

شب امتحان: حکم بین دو نیمه در فوتبال ایران در زمان مربی‌گری مایلی‌کهن را دارد و فقط باید توکل کرد به خدا و دعا خواند.

دانشجو: دو طیف اند، یک طیف آخرش وزیر میشن بی برو برگرد ! طیف دیگه میدوند که قاطی فرار مغزها بشن، والا زندانی میشن چون همیشه معترضن.

بزرگراه: نوعی پیست رالی به همراه یادگیری آپ تو دیت‌ترین فحش‌های باناموسی و بدون آن!

رئیس: فردی که وقتی شما دیر به سر کار می‌روید خیلی زود می‌آید و زمانی که شما زود به اداره می‌روید یا دیر می‌آید و یا مرخصی است.

شهرداری: گرفتن رشوه، داشتن صدها پروژه‌های نیمه‌تمام و نصب تابلوهای روزشماری جهت افتتاح.

از پذیرفتن خانم‌های بد حجاب معذوریم: تابلویی که در همه‌جا نصب شده، جهت کرکر خنده و عوض کردن روحیه‌ی مردم.

سطل آشغال: وسیله‌یی‌ست موجود در خیابان‌ها جهت ریختن زباله در اطراف آنها.

مدرک تحصیلی: کاغذی مستطیل شکل، در ابعاد مختلف که بسته به مقطع، قیمتش فرق می‌کند و بدون پارتی در هیچ کجا به درد نمیخورد “مگر هنگام ا ز د و ا ج”

حراج: اصطلاحی‌ست که در آن به قیمت اصلی کالا درصدی اضافه کرده و با ماژیک قرمز روی آن خط زده و قیمت اصلی کالا را در زیرش درج می‌کنند.

و غیره (و …): نشانه‌ای برای باوراندن این مطلب که شما بیش از آنچه تصور می‌کنید، می‌دانید...



تاريخ : یکشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1391 | 19:19 | نویسنده : سید کاظم حسینی

تلخ ترین حـــرف : دوستت دارم اما ....

شیرین ترین حــــرف : . . . امــا دوستت دارم



تاريخ : شنبه بیست و سوم اردیبهشت 1391 | 11:44 | نویسنده : الهه مرادزاده
من زنم وبه همان اندازه از هوا سهم میبرم که ریه های تو!

درد آور است که من آزاد نباشم تا تو به گناه نیفتی..

قوس های بدنم بیشتر از افکارم به چشم هایت می آیند..

تاسف بار است که باید لباسهایم را به میزان ایمان تو تنظیم کنم...

سیمین دانشور

روز زن همچنان خجسته و مبارک



تاريخ : سه شنبه نوزدهم اردیبهشت 1391 | 21:37 | نویسنده : الهه مرادزاده
روزی روزگاری پسرک فقیری زندگی می کرد که برای گذران زندگی و تامین مخارج تحصیلش دستفروشی می کرد.از این خانه به آن خانه می رفت تا شاید بتواند پولی بدست آورد.روزی متوجه شد که تنها یک سکه 10 سنتی برایش باقیمانده است و این درحالی بود که شدیداً احساس گرسنگی می کرد.تصمیم گرفت از خانه ای مقداری غذا تقاضا کند. بطور اتفاقی درب خانه ای را زد.دختر جوان و زیبائی در را باز کرد.پسرک با دیدن چهره زیبای دختر دستپاچه شد و بجای غذا ، فقط یک لیوان آب درخواست کرد.

دختر که متوجه گرسنگی شدید پسرک شده بود بجای آب برایش یک لیوان بزرگ شیر آورد.پسر با طمانینه و آهستگی شیر را سر کشید و گفت : «چقدر باید به شما بپردازم؟ » .دختر پاسخ داد: « چیزی نباید بپردازی.مادر به ما آموخته که نیکی ما به ازائی ندارد.» پسرک گفت: « پس من از صمیم قلب از شما سپاسگذاری می کنم»

سالها بعد دختر جوان به شدت بیمار شد.پزشکان محلی از درمان بیماری او اظهار عجز نمودند و او را برای ادامه معالجات به شهر فرستادند تا در بیمارستانی مجهز ، متخصصین نسبت به درمان او اقدام کنند.

دکتر هوارد کلی ، جهت بررسی وضعیت بیمار و ارائه مشاوره فراخوانده شد.هنگامیکه متوجه شد بیمارش از چه شهری به آنجا آمده برق عجیبی در چشمانش درخشید.بلافاصله بلند شد و بسرعت بطرف اطاق بیمار حرکت کرد.لباس پزشکی اش را بر تن کرد و برای دیدن مریضش وارد اطاق شد.در اولین نگاه اورا شناخت.

سپس به اطاق مشاوره باز گشت تا هر چه زود تر برای نجات جان بیمارش اقدام کند.از آن روز به بعد زن را مورد توجهات خاص خود قرار داد و سر انجام پس از یک تلاش طولانی علیه بیماری ، پیروزی ازآن دکتر کلی گردید.

آخرین روز بستری شدن زن در بیمارستان بود.به درخواست دکتر هزینه درمان زن جهت تائید نزد او برده شد.گوشه صورتحساب چیزی نوشت.آنرا درون پاکتی گذاشت و برای زن ارسال نمود.

زن از باز کردن پاکت و دیدن مبلغ صورتحساب واهمه داشت.مطمئن بود که باید تمام عمر را بدهکار باشد.سرانجام تصمیم گرفت و پاکت را باز کرد.چیزی توجه اش را جلب کرد.چند کلمه ای روی قبض نوشته شده بود.آهسته انرا خواند:

«بهای این صورتحساب قبلاً با یک لیوان شیر پرداخت شده است»

تاريخ : سه شنبه نوزدهم اردیبهشت 1391 | 21:31 | نویسنده : الهه مرادزاده
یک بنده خدایی، کنار اقیانوس قدم میزد و زیر لب، دعایی را هم زمزمه میکرد. نگاهى به آسمان آبى و دریاى لاجوردی و ساحل طلایى انداخت و گفت :
- خدایا ! میشود تنها آرزوى مرا بر آورده کنى ؟
ناگاه، ابرى سیاه، آسمان را پوشاند و رعد و برقى در گرفت و در هیاهوى رعد و برق، صدایى از عرش اعلى بگوش رسید که میگفت :
- چه آرزویى دارى اى بنده ى محبوب من ؟
مرد، سرش را به آسمان بلند کرد و ترسان و لرزان گفت :
- اى خداى کریم ! از تو مى خواهم جاده اى بین کالیفرنیا و هاوایی بسازى تا هر وقت دلم خواست در این جاده رانندگى کنم !
از جانب خداى متعال ندا آمد که :
- اى بنده ى من ! من ترا بخاطر وفادارى ات بسیار دوست میدارم و مى توانم خواهش ترا بر آورده کنم، اما، هیچ میدانى انجام تقاضاى تو چقدر دشوار است ؟ هیچ میدانى که باید فرمان دهم تا فرشتگانم روى اقیانوس آرام را آسفالت کنند ؟ هیچ میدانى چقدر آهن و سیمان و فولاد باید مصرف شود ؟ من همه ى اینها را مى توانم انجام بدهم، اما، آیا نمى توانى آرزوى دیگرى بکنى ؟
مرد، مدتى به فکر فرو رفت، آنگاه گفت :
- اى خداى من! من از کار زنان سر در نمى آورم ! میشود به من بفهمانى که زنان چرا می گریند؟ میشود به من بفهمانى احساس درونى شان چیست ؟ اصلا میشود به من یاد بدهى که چگونه مى توان زنان را خوشحال کرد؟
صدایی از جانب باریتعالى آمد که : اى بنده من ! آن جاده اى را که خواسته اى، دو بانده باشد یا چهار بانده ؟



تاريخ : سه شنبه نوزدهم اردیبهشت 1391 | 21:25 | نویسنده : الهه مرادزاده
دلم گرفته است

دلم گرفته است

به ایوان میروم وانگشتانم را

بر پوست کشیده ی شب میکشم

چراغ های رابطه تاریکند

چراغ های رابطه تاریکند

کسی مرا به آفتاب معرفی نخواهد کرد

کسی مرا به میهمانی گنجشکها نخواهد برد

پرواز را به خاطر بسپار پرنده مردنی است...

فروغ فرخزاد



تاريخ : دوشنبه هجدهم اردیبهشت 1391 | 20:33 | نویسنده : سید کاظم حسینی

برهنه ات میکنند

 

تا بهتر شکسته شوی

 

نترس، گردوی کوچک!

 

آنچه سیاه میشود…

 

روی تو نیست، دست آنهاست



تاريخ : شنبه شانزدهم اردیبهشت 1391 | 1:26 | نویسنده : سید کاظم حسینی
تاريخ : شنبه شانزدهم اردیبهشت 1391 | 1:19 | نویسنده : سید کاظم حسینی
آیینه های شعر مرا خش خشی کنید



ادامه مطلب
تاريخ : دوشنبه چهارم اردیبهشت 1391 | 22:40 | نویسنده : الهه مرادزاده
  • پوسته های وطن
  • خنجر